X
تبلیغات
با که گویم راز - مولانا
امروز كافرم اما مسلمان خواهم شد !!!!!!!!

دزديده چون جان مي‌روي اندر ميان جان من

سرو خرامان مني اي رونق بستان من

چون مي‌روي بي من مرو اي جان جان بي‌تن مرو

وز چشم من بيرون مشو اي شعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دريا بگذرم

چون دلبرانه بنگري در جان سر گردان من

تا آمدي اندر برم شد كفر و ايمان چاكرم

اي ديدن تو دين من وي روي تو ايمان من

بي پا و سر كردي مرا بي‌خواب و خور كردي مرا

سرمست و خندان اندر آ اي يوسف كنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خويشتن پنهان شدم

اي هست تو پنهان شده در هستي پنهان من

گل جامه در از دست تو اي چشم نرگس مست تو

اي شاخ‌ها آبست تو اي باغ بي پايان من

يك لحظه داغم مي كشي يك دم به باغم مي كشي

پيش چراغم مي كشي تا وا شود چشمان من

اي جان پيش از جان‌ها وي كان پيش از كان‌ها

اي آن پيش از آن‌ها اي آن من اي آن من

منزلگه ما خاك ني گر تن بريزد باك ني

انديشه‌ام افلاك ني اي وصل تو كيوان من

مر اهل كشتي را لحد در بحر باشد تا ابد

در آب حيوان مرگ كو اي بحر من عمان من

اي بوي تو در آه من وي آه تو همراه من

بر بوي شاهنشاه من شد رنگ و بو حيران من

جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلي جدا

بي تو چرا باشد چرا اي اصل چاراركان من

اي شه صلاح الدين من ره دان من ره بين من

اي فارغ از تمكين من اي برتر از امكان من

مولانا

+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 7:33  توسط آ بیژن قالپاخچیان  | 

سلام دوستان

واي كه چقدر من اين شعرو دوست دارم

 

جان و جهان! دوش كجا بوده‌اي

ني غلطم، در دل ما بوده‌اي

دوش ز هجر تو جفا ديده‌ام

اي كه تو سلطان وفا بوده‌اي

آه كه من دوش چه سان بوده‌ام

آه كه تو دوش كه را بوده‌اي !

رشك برم كاش قبا بودمي

چونكه در آغوش قبا بوده‌اي

زهره ندارم كه بگويم ترا

بي من بيچاره چرا بوده‌اي؟!

يار سبك روح به وقت گريز

تيز تر از باد صبا بوده‌اي

بي تو مرا رنج و بلا بند كرد

باش كه تو بنده بلا بوده‌اي

رنگ رخ خوب تو آخر گواست

در حرم لطف خدا بوده‌اي

رنگ تو داري، كه زرنگ جهان

پاكي، و همرنگ بقا بوده‌اي

آينه‌ي رنگ تو عكس كسيست

تو ز همه رنگ جدا بوده‌اي

 

مولانا

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 23:33  توسط آ بیژن قالپاخچیان  | 

مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم

وگر درم نگشایی مقیم درگاهم

چو ماهیم که بیفکند موج بیرونش

به غیر آب نباشد پناه و دلخواهم

کجا روم به سر خویش کی دلی دارم

من و تن و دل من سایه شهنشاهم

به توست بیخودیم گر خراب و سرمستم

به توست آگهی من اگر من آگاهم

نه دلربام تویی گر مرا دلی باقی است

نه کهربام تویی گر مثل پر کاهم

نه از حلاوت حلوای بی‌حد لب توست

که چون کلیچه فتاده کنون در افواهم

ز هر دو عالم پهلوی خود تهی کردم

چو هی نشسته به پهلوی لام اللهم

ز جاه و سلطنت و سروری نیندیشم

بس است دولت عشق تو منصب و جاهم

چو قل هو الله مجموع غرق تنزیهم

نه چون مشبهیان سرنگون اشباهم

اگر تتار غمت خشم و ترکیی آرد

به عشق و صبر کمربسته همچو خرگاهم

اگر چه کاهل و بی‌گاه خیز قافله‌ام

به سوی توست سفرهای گاه و بی‌گاهم

برآ چو ماه تمام و تمام این تو بگو

که زیر عقده هجرت بمانده چون ماهم

 

مولانا

+ نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 21:9  توسط آ بیژن قالپاخچیان  | 

سلام دوستان عزيز

امروز كه نمي‌شه گفت امشب تصميم گرفتم شعرهايي رو كه تو كاست

يادگار دوست شهرام ناظري دكلمه مي‌شه رو واسطون بنويسم

اميدوارم كه خوشتون بياد

 

اي دوست قبولم كن و جانم بستان

مستم كن و وز هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرار گيرد بي تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

 

٭٭٭

 

اي زندگي تن و توانم همه تو

جاني و دلي اي دل و جانم همه تو

تو هستي من شدي ازآني همه من

من نيست شدم در تو ازآنم همه تو

 

٭٭٭

 

خود ممكن آن نيست كه بردارم دل

آن به كه به سوداي تو بسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل

دل را چه كنم بهر چه مي‌دارم دل

 

٭٭٭

 

در عشق تو هر حيله كه كردم هيچ است

هر خون جگر كه بي تو خوردم هيچ است

از درد تو هيچ روي درمانم نيست

درمان كه كند مرا كه دردم هيچ است

 

٭٭٭

 

من بودم و دوش آن بت بنده نواز

از من همه لابه بود از وي همه ناز

شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد

شب را چه كنم حديث ما بود دراز

 

٭٭٭

 

دل تنگم و ديدار تو درمان من است

بي رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هيچ دلي مباد  بر هيچ تني

آن كز قلم چراغ تو بر جان من است

 

٭٭٭

 

اي نور دل و ديده و جانم چوني

وي آرزوي هر دو جهانم چوني

من بي لب لعل تو چنانم كه مپرس

تو بي رخ زرد من ندانم چوني

 

٭٭٭

 

افغان كردم بر آن فغانم مي سوخت

خامش كردم چو خامشانم مي سوخت

از جمله كران‌ها برون كرد مرا

رفتم به ميان و در ميانم مي سوخت

 

٭٭٭

 

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نكنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به يادگار دردي دارم

كان درد به صد هزار درمان ندهم

 

٭٭٭

 

اندر دل بي وفا غم و ماتم باد

آنرا كه وفا نيست از عالم كم باد

ديدي كه مرا هيچ كسي ياد نكرد

جز غم كه هزار آفرين بر غم باد

 

٭٭٭

 

در عشق توام نصيحت و پند چه سود

زهرآب چشيده‌ام مرا قند چه سود

گويند مرا كه بند بر پاش نهيد

ديوانه دل است پام بر بند چه سود

 

٭٭٭

 

من ذره و خورشيد لقايي تو مرا

بيمار غمم عين دوايي تو مرا

بي بال و پر اندر پي تو مي‌پررم

من كَه شده‌ام چو كهربايي تو مرا

 

٭٭٭

 

غم را بر او گزيده مي بايد كرد

وز چاه طمع بريده مي بايد كرد

خون دل من ريخته مي‌خواهد يار

اين كار مرا به ديده مي‌بايد كرد

 

٭٭٭

 

آبي كه ازاين ديده چو خون مي‌ريزد

خون است بيا ببين كه چون مي‌ريزد

پيداست كه خون من چه برداشت كند

دل مي‌خورد و ديده برون مي‌ريزد

 

٭٭٭

 

عاشق همه سال مست و رسوا بادا

ديوانه و شوريده و شيدا بادا

با هوشياري غصه هر چيز خوريم

چون مست شديم هرچه بادا بادا

 

٭٭٭

 

از بس كه برآورد غمت آه از من

ترسم كه شود به كام بدخواه از من

دردا كه ز هجران تو اي جان جهان

خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

 

٭٭٭

 

ما كار و دكان و پيشه را سوخته‌ايم

شعر و غزل و دوبيتي آموخته‌ايم

در عشق كه او جان و دل و ديده‌ي ماست

جان و دل و ديده هر سه را سوخته‌ايم

 

دوستان اين كاست به مناسبت هشتصديم سالگرد تولد مولانا جلال الدين محمد بلخي اجرا شده و اشعار فوق گزيده‌اي از ماندگارهاي اين حضرت مي‌باشد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 13:40  توسط آ بیژن قالپاخچیان  |