هزاران نفر دعا می کردند که باران ببارد
ولی خدا به فکر کودکی بود که چکمه هایش سوراخ است ...
ای خدا قربون عظمتت بهم خیلی حال می دی.................................................
راستی ببخشید دوستا یه چن وقتی نبودم یه کم کار داشتم ممنون که بهم سر زدید
دزديده چون جان ميروي اندر ميان جان من
سرو خرامان مني اي رونق بستان من
چون ميروي بي من مرو اي جان جان بيتن مرو
وز چشم من بيرون مشو اي شعله تابان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دريا بگذرم
چون دلبرانه بنگري در جان سر گردان من
تا آمدي اندر برم شد كفر و ايمان چاكرم
اي ديدن تو دين من وي روي تو ايمان من
بي پا و سر كردي مرا بيخواب و خور كردي مرا
سرمست و خندان اندر آ اي يوسف كنعان من
از لطف تو چون جان شدم وز خويشتن پنهان شدم
اي هست تو پنهان شده در هستي پنهان من
گل جامه در از دست تو اي چشم نرگس مست تو
اي شاخها آبست تو اي باغ بي پايان من
يك لحظه داغم مي كشي يك دم به باغم مي كشي
پيش چراغم مي كشي تا وا شود چشمان من
اي جان پيش از جانها وي كان پيش از كانها
اي آن پيش از آنها اي آن من اي آن من
منزلگه ما خاك ني گر تن بريزد باك ني
انديشهام افلاك ني اي وصل تو كيوان من
مر اهل كشتي را لحد در بحر باشد تا ابد
در آب حيوان مرگ كو اي بحر من عمان من
اي بوي تو در آه من وي آه تو همراه من
بر بوي شاهنشاه من شد رنگ و بو حيران من
جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلي جدا
بي تو چرا باشد چرا اي اصل چاراركان من
اي شه صلاح الدين من ره دان من ره بين من
اي فارغ از تمكين من اي برتر از امكان من
مولانا
گاو.ماما میکرد......گوسفند بع بع میکرد.....سگ واق واق میکرد...و همه با هم فریاد میزدند: حسنک کجایی؟
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آن جا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن میکند . او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آیینه به موهای خود ژل میزند.موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت میرند.دیروز وقتی که حسنک داشت با کبری چت میکرد کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت میکرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت میکرد . پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت های او درد میکرد چون زیاد چت کرده بود.او نمیدانست که سد تا چند لحظه دیگر میشکند.پتروس در حال چت کردن بود که غرق شد.برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمیخواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت.قطار به سنگ ها بر خورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار همه مردند.اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت . خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الآن چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد .او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند . او در خانه پنیر و تخم مرغ دارد اما گوشت ندارد . او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولداری دارد.او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد.چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن همه داستان های قشنگ وجود ندارد.
آ بيژن :
خوبم يه كمي حوصله ندارم . چند شبه پشت سر هم خيلي كم مي خوابم . چشمام يه كاسه خونه . از دست خيلي ها دارم ديونه مي شم . قيافم همون قيافهي آروم قبلي هست ، گه گداري لبخندمليح.
فقط دعام كنيد ...
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد
پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد
من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم
که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد
عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید
نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد
اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند
به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد.
صادق سرمد
سلام
بزرگداشت حافظ هست و تصميم گرفتم يه شعر از حضرت حافظ بذارم اميدوارم خوشتون بياد
بالا بلند عشوه گر نقش باز من
كوتاه كرد قصه زهد دراز من
ديدي دلا كه آخر پيري و زهد و علم
با من چه كرد ديدهي معشوقهباز من
مي ترسم از خرابي ايمان كه ميبرد
محراب ابروي تو حضور نماز من
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
غمّاز بود اشك و عيان كرد راز من ( اي خدا بنازم معرفتتو ...........)
مست است يار و ياد حريفان نمي كند
ذكرش بخير ساقي مسكين نواز من
يا رب كي آن صبا به وزد كز نسيم آن
گرد و شمامهي كرمش كار ساز من
نقشي بر آب ميزنم از گريه حاليا
تا كي شود قرين حقيقت مجاز من
بر خود چو شمع خنده زنان گريه مي كنم
تا با تو سنگدل چه كند سوز و ساز من
زاهد چو از نماز تو كاري نميرود
هم مستي شبانه و راز و نياز من
حافظ ز گريه سوخت بگو حالش اي صبا
با شاه دوست پرورد دشمن گذار من
راستي دوستان تو انتخاب شعر كمي كمكم كنيد ممنون مي شم
سلام دوستان
واي كه چقدر من اين شعرو دوست دارم
جان و جهان! دوش كجا بودهاي
ني غلطم، در دل ما بودهاي
دوش ز هجر تو جفا ديدهام
اي كه تو سلطان وفا بودهاي
آه كه من دوش چه سان بودهام
آه كه تو دوش كه را بودهاي !
رشك برم كاش قبا بودمي
چونكه در آغوش قبا بودهاي
زهره ندارم كه بگويم ترا
بي من بيچاره چرا بودهاي؟!
يار سبك روح به وقت گريز
تيز تر از باد صبا بودهاي
بي تو مرا رنج و بلا بند كرد
باش كه تو بنده بلا بودهاي
رنگ رخ خوب تو آخر گواست
در حرم لطف خدا بودهاي
رنگ تو داري، كه زرنگ جهان
پاكي، و همرنگ بقا بودهاي
آينهي رنگ تو عكس كسيست
تو ز همه رنگ جدا بودهاي
مولانا
سلام دوستان عزيز دو تا شعر از شاعر بسيار عزيز حافظ براي شما عزيزان انتخاب كردم. مخصوصا اگه اين شعرها رو با صداي هنرمند بسيار بسيار عزيز استاد محمد رضا شجريان عزيز گوش كنيد واقعا به معراج خواهيد رفت و مي تونيد اين قطعات بسيار زيبا رو در كاست
آستان جانان پيدا كنيد ...
با آرزوي موفقيت
راهي بزن كه آهي بر ساز آن توان زد
شعري بخوان كه با آن رطل گران توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سر بلندي بر آسمان توان زد
قد خميدهي ما سهلت نمايد اما
بر چشم دشمنان تير از اين كمان توان زد
در خانقه نگنجد اسرار عشق بازي
جام مي مغانه هم با مغان توان زد
درويش را نباشد برگ سراي سلطان
مائيم و كهنه دلقي كآتش در آن توان زد
اهل نظر دو عالم در يك نظر ببازند
عشق است و داد اول بر نقد جان توان زد
گر دولت وصالت خواهد دري گشودن
سرها بدين تخيل بر آستان توان زد
عشق و شباب و رندي مجموعهي مراد است
چون جمع شد معاني گوي بيان توان زد
شد رهزن سلامت زلف تووين عجب نيست
گر راهزن تو باشي صد كاروان توان زد
حافظ بحق قرآن كز شيد و زرق بازآي
باشد كه گوي عيشي در اين جهان توان زد
سينه مالامال درد است اي ريغا مرهمي
دل ز تنهايي بجان آمد خدا را همدمي
چشم آسايش كه دارد از سپهر تيزرو
ساقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي
زيركي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت
صعب روزي بوالعجب كاري پريشان عالمي
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه تركان فارغ است از حال ما كو رستمي
در طريق عشق بازي امن و آسايش بلاست
ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمي
اهل كام و ناز را در كوي رندي جاي نيست
رهروي بايد جهان سوزي نه خامي بيغمي
آدمي در عالم خاكي نميآيد پديد
عالمي ديگر ببايد ساخت وزنو آدمي
خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندي دهيم
كز نسيمش بوي جوي موليان آيد همي
گريهي حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق
كاندرين دريا نمايد هفت دريا شبنمي
مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم
وگر درم نگشایی مقیم درگاهم
چو ماهیم که بیفکند موج بیرونش
به غیر آب نباشد پناه و دلخواهم
کجا روم به سر خویش کی دلی دارم
من و تن و دل من سایه شهنشاهم
به توست بیخودیم گر خراب و سرمستم
به توست آگهی من اگر من آگاهم
نه دلربام تویی گر مرا دلی باقی است
نه کهربام تویی گر مثل پر کاهم
نه از حلاوت حلوای بیحد لب توست
که چون کلیچه فتاده کنون در افواهم
ز هر دو عالم پهلوی خود تهی کردم
چو هی نشسته به پهلوی لام اللهم
ز جاه و سلطنت و سروری نیندیشم
بس است دولت عشق تو منصب و جاهم
چو قل هو الله مجموع غرق تنزیهم
نه چون مشبهیان سرنگون اشباهم
اگر تتار غمت خشم و ترکیی آرد
به عشق و صبر کمربسته همچو خرگاهم
اگر چه کاهل و بیگاه خیز قافلهام
به سوی توست سفرهای گاه و بیگاهم
برآ چو ماه تمام و تمام این تو بگو
که زیر عقده هجرت بمانده چون ماهم
مولانا
در اين بن بست
دهانت را می بویند:
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبی است نازنین،
وعشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن،
روزگار غریبی است نازنین
آن که بر در خانه می کوبد
شباهنگام به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.
آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
وترانه را بر دهان
شغل را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی است نازنین
ابلیس پیروز مست
سور عزای مارا بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.
احمد شاملو
فريادهاي خاموشي
دريا ، - صبور و سنگين –
مي خواند و مي نوشت :
« .... من خواب نيستم !
خاموش اگر نشستم ،
مرداب نيستم !
روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم ؛
روشن شود كه آتشم و آب نيستم ! »
دوستان عزيز امروز كه نه امشب بر خلاف ايام گذشته تصميم گرفتم يه قطعه بسيار فوقالعاده از منظومه بسيار عالي حيدربابا رو واسطون بنويسم راستش ترجمهاش خيلي خيلي خيلي سخت بود واسه همين شرمنده بعضي از دوستا شدم اميدوارم كه منو ببخشيد و با نظرات پرمهرتون منو ياري كنيد
٭حيدربابا گل غنچهسي خندان دي
اما حيف اورك غذاسي قاندي
زندگانليق بير قرانلق زنداندي
بو زندانين دربچهسين آچان يوخ
بودارليقدان بير قورتولوب قاچان يوخ
٭حيدربابا گويلر بوتون دوماندي
گونلريميز بيربيرينن ياماندي
بيربيروزدن آيريلمايين ياماندي
ياغشيليغي اليميزدن آليبلار!
ياخشي بيزي يامان گونه سالوبلار!
٭بير سوروشون بو قارقينميش فلكدن
نه ايستيور بو قوردوغي كلكدن
دينه گچيرت اولدوزلاري الكدن
قوي توكولسون بو يئريوزي داغلسين
بو شيطانليق قورقوسي بير يغيلسين!
٭بير اوچيديم بو چرپينان يئلينن
باغلاشيديم داغدان آشان سئلينن
آغلاشيديم اوزاق دوشن ائلينن
بير گوريدوم آيرليغي كيم سالدي!
اولكه ميزده كيم قيريلدي كيم قالدي!
٭من سنون تك داغا سالديم نفسي
سنده قيتر گويلر سال بو سسي
بايقوشون دا دار اولماسين قفسي
بوردا بير شير داردا قاليب باغيرير
مروتسيز انسانلاري چاغيرير
٭حيدربابا غيرت قانون قاينار كن
قره قوشلار سنن قوپوب قالخار كن
اوسيلديريم داشلارينان اوينار كن
قوزان منيم همتيمي اوردا گور
اوردان اييل قامتيمي داردا گور
٭حيدربابا گئجه دورنا گئچنده
كوراوغلونون گوزي قارا سئچنده
قير آتني مينوب كسيب بيچنده
منده بوردان تئز مطلب چاتمارام
عيوض گليب چاتميونجان ياتمارام
٭حيدربابا مرد اوغوللار دوغگينان
نامردلرين بورونلارين اوغگينان
گديكلرده قوردلاري توت بوغگينان
قوي قوزولار آيين شايين اوتلاسين
قويونلارون قويروقلارين قاتلاسين
٭حيدربابا سنين گويلون شاد اولسون
دنيا وار كن آغزون دولي داد اولسون
سنن گئچن تانيش اولسون ياد اولسون
دينه منيم شاعر اوغلوم شهريار
بير عمردور غم اوستونه غم قالار
با عرض سلام خدمت دوستان عزيز
راستي مي خواستم بگم هركي « در خيال» استاد رو نشنيده يكم زياد كم لطف هست
به همين خاطر يه شعر از سعدي واسطون مي نويسم كه كه يكي از زيباترين تصنيف هاي استاد به حساب مي ياد و تو طرف اول اين كاست قطعه آخر مي تونيد پيداش كنيد
ديدهي بيخواب
سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي
چه خيالها گذر كرد و گذر نكرد خوابي
به چه دير ماندي اي صبح؟ كه جان من بر آمد
بزه كردي و نكردند ، موْذنان ثوابي
نفس خروس بگرفت كه نوبتي بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابي
نفحات صبح داني ز چه روي دوست دارم؟
كه بروي دوست ماند كه برافكند نقابي
سرم از خداي خواهد كه به پايش اندر افتد
كه در آب مرده بهتر، كه در آرزوي آبي
دل من نه مرد آنست ، كه با غمش بر آيد
مگسي كجا تواند كه بيفكند عقابي ؟
نه چنان گناه كارم كه به دشمنم سپاري
تو به دست خويش فرماي اگرم كني عذابي
دل همچو سنگت اي دوست به آب چشم سعدي
عجبست اگر نگردد كه بگردد آسيابي
برو اي گداي مسكين و دري دگر طلب كن
كه هزار بار گفتي و نيامدت جوابي
سلام خدمت همه دوستان
امروز كاست غوغاي عشقبازان استاد رو گرفتم و به قول بيهقي بسيار نشاط رفت و از اين چيزا حالا مي خوام شعراي اين كاست و واسطون بنويسم و شما هم ما رو از دعاي خودتون بي بهره نكنيد
همين طور كه در عكس هم مي بينيد اعضاي گروه آوا تشكيل شده از
محمد رضا شجريان آواز
مجيد درخشاني تار
محمد فيروزي بربط
سعيد فرجپوري كمانچه
همايون شجريان تنبك
حسين رضايي نيا دف
بعد از قطعه ديدار سعيد فرجپوري نوبت ميرسه به قطعه پنج ضربي محمدرضاشجريان با شعري از سعدي كه مي گه :
من چرا دل به تو دادم كه دلم ميشكني
يا چه كردم كه نگه باز به من مينكني
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حريفان كه تو منظور مني
ديگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته كه جان در بدني
تو همايي و من خسته بيچاره گداي
پادشاهي كنم ار سايه به من برفكني
بندهوارت به سلام آيم و خدمت بكنم
ور جوابم ندهي ميرسدت كبر و مني
مرد راضيست كه در پاي تو افتد چون گوي
تا بدان ساعد سيمينش به چوگان بزني
مست بيخويشتن از خمر ظلومست و جهول
مستي از عشق نكو باشد و بيخويشتني
تو بدين نعت و صفت گر بخرامي در باغ
باغبان بيند و گويد كه تو سرو چمني
من بر از شاخ اميدت نتوانم خوردن
غالبالظن و يقينم كه تو بيخم بكني
خوان درويش بشيريني و چربي بخورند
سعديا چرب زباني كن و شيرين سخني
بعد از اين قطعه بسيار زيبا ميرسيم به آواز ديلمان و شعري بدين وصف از سعدي
چشم رضا و مرحمت بر همه باز مي كني
چونكه به بخت ما رسد اينهمه ناز مي كني
اي كه نيازمودهاي صورت حال بيدلان
عشق حقيقت است اگر حمل مجاز مي كني
اي كه نصيحتم كني كز پي او دگر مرو
در نظر سبكتكين عيب اياز ميكني
پيش نماز بگذرد سرو روان و گويدم
قبله اهل دل منم ، سهو نماز ميكني
دي به اميد گفتمش داعي دولت توام
گفت دعا به خود بكن ، گر به نياز مي كني
گفتم اگر لبت گزم ، مي خورم و شكر مزم
گفت خوري اگر پزم ، قصه دراز مي كني![]()
سعدي خويش خوانيم ، پس به جفا برانيم
سفره اگر نمي نهي سفره به چه باز مي كني
تصنيف شور " در فراق"
بسم از هوا گرفتن كه پري نماند و بالي
بكجا روم ز دستت كه نميدهي مجالي؟
نه ره گريز دارم نه طريق آشنايي
چه غم اوفتادهاي را كه تواند احتيالي
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد
اگر احتمال دارد بقيامت اتصالي
چه خوشست در فراقي همه عمر صبر كردن
باميد آنكه روزي بكف اوفتد وصالي
بتو حاصلي ندارد غم روزگار گفتن
كه شبي نخفته باشي به درازناي سالي
غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد
كه چنين نرفته باشد همه عمر بر تو حالي
سخني بگوي با من كه چنان اسير عشقم
كه به خويشتن ندارم ز وجودت اشتغالي
چه نشيني اي قيامت بنماي سرو قامت
بخلاف سرو بستان كه ندارد اعتدالي
كه نه امشب آن سماعست كه دف خلاص يابد
به كمانچهاي و بربط برهد به گوشمالي
دگر آفتاب رويت منماي آسمان را
كه قمر ز شرمساري بشكست چون هلالي
خط مشكبوي و خالت به مناسبت تو گويي
قلم غبار ميرفت و فرو چكيد خالي
تو هم اين مگوي سعدي كه نظر گناه باشد
گنه است برگرفتن نظر از چنين جمالي
ساز و آواز افشاري بر اين غزل از سعدي
تا كي روم از عشق تو شوريده به هر سو
تا كي دوم از شور تو ديوانه بهر كوي
صد نعره همي آيدم از هر بن مويي
خود در دل سنگين تو نگرفت سر موي
بر ياد بنا گوش تو بر باد دهم جان
تا باد مگر پيش تو بر خاك نهد روي
سر گشته چو چوگانم و در پاي سمندت
ميافتم و مي گردم چون گوي به پهلوي
خود كشتهي ابروي توام من به حقيقت
گر كشتنيام باز بفرماي به ابروي
آنان كه بگيسو دل عشاق ربودند
از دست تو در پاي فتادند چو گيسوي
تا عشق سرآشوب تو همزانوي ما شد
سر بر نگرفتم به وفاي تو ز زانوي
بيرون نشود عشق توام تا ابد از دل
كاندر ازلم حرز تو بستند ببازوي
عشق از دل سعدي بملامت بتوان برد
گر رنگ توان برد آب از رخ هندوي
ميريم به طرف ديگر كاست و ميشنويم چهارمضراب افشاري "رقصپروانه" از سعيد فرجپوري كه در ادامه اون ادامه ساز و آواز است از شعر بالا
و تصنيف افشاري "ساقيا" از مولانا
من از كجا پند از كجا باده بگردان ساقيا
آن جام جان افزاي را بر ريز بر جان ساقيا
بر دست من نه جام جان اي دستگير عاشقان
دور از لب بيگانگان پيش آر پنهان ساقيا
اي جان جان اي جان جان ما نامديم از بهر نان
برجه گدا رويي نكن در بزم سلطان ساقيا
اول بگير آن جام مه بر كفه آن پير نه
چون مست گردد پير ده رو سوي مستان ساقيا
بر خيز اي ساقي بيا اي دشمن شرم و حيا
تا بخت ما خندان شود پيش آي خندان ساقيا
ساز و آواز قرائي بر غزل سعدي
من اندر خود نمي يابم كه روي از دوست بر تابم
بدار اي دوست دست از من كه طاقت رفت و پايابم
تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقي
وگر جانم دريغ آيد نه مشتاقم كه كذابم
بيار اي لعبت ساقي نگويم چند پيمانه
كه گر جيحون بپيمايي نخواهي يافت سيرابم
مرا روي تو محرابست در شهر مسلمانان
وگر جنگ مغل باشد نگرداني ز محرابم
مرا از دنيا و عقبي همينم بود و ديگر نه
كه پيش از رفتن از دنيا دمي با دوست دريابم
سر از بيچارگي گفتم نهم شوريده در عالم
دگر ره پاي مي بندد وفاي عهد اصحابم
نگفتي بيوفا يارا كه دلداري كني مارا
الا گر دست مي گيري بيا كز سر گذشت آبم
زمستانست و بي برگي بيا اي باد نوروزم
بيابانست و تاريكي بيا اي قرص مهتابم
حيات سعدي آن باشد كه بر خاك درت ميرد
دري ديگر نمي دانم مكن محروم ازين بابم
تصنيف افشاري " باده عشق" و به نظر من دلچسب ترين قطعه اين مجموعه
شكست عهد مودت نگار دلبندم
بريد مهر و وفا يار سست پيوندم
بخاكپاي عزيزت كه از محبت دوست
دل از محبت دنيا و آخرت كندم
تطاولي كه تو كردي به دوستي با من
من آن به دشمن خون خوار خويش نپسندم
اگر چه مهر بريدي و عهد بشكستي
هنوز بر سر عهد و پيمان و سوگندم
بيار ساقي سرمست جام باده عشق
بده برغم مناصح كه مي دهد پندم
من آن نيم كه پذيرم نصيحت عقلا
پدر بگوي كه من بي حساب فرزندم
بخاكپاي تو سوگند و بجان زندهدلان
كه من به پاي تو در مردن آرزو مندم
بيا بيا صنما كز سر پريشاني
نماند جز سر زلف تو هيچ پابندم
بخنده گفت كه سعدي از اين سخن بگريز
كجا روم كه بزندان عشق دربندم
والسلام عليكم و رحمت الله و بركات
